|
|
|
|
|
ـ بخشی از آزادی آزادی نیست.همانطور که پاره یی از حقیقت حقیقت نیست.و یادتان باشد که شما آزادی آدم ها را در منطقه ی اقدام می توانید محدود کنید نه در منطقه ی عدم اقدام.
ـ آن تغییری به راستی تغییر منطقی است که اصل را نگه دارد و بعد تغییر بدهد...هیچ گاوآهنی هر قدر که بتواند عمیق زیر و رو کند هرگز مرکز زمین را شخم نخواهد زد. ـ خود کشی فرصتی است که خداوند در میان همه ی جانداران عالم فقط و فقط به انسان داده است.اما هر فرصتی یک حق نیست و ایجاد حق نمی کند.انسان فرصت های بسیاری در اختیار دارد که هیچ یک از آنها با حق کمترین رابطه ای ندارند. نادر ابراهیمی(تکثیر تاسف انگیز پدر بزرگ) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:40 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
ما تنهایی مان را فریاد نمی زنیم.هیچ وقت.مگر وقتی که از یاد برده
باشیم چقدر چیزهای کوچکی هست برای انکار تنهایی.یا وقتی ندانیم تنهایی چه فرصت نابی است برای هزار چیز دیگر. هیچ کداممان فرصت آموختن تنهایی را از خودمان دریغ نکرده ایم.همه ی ما روزی دروغ گفته ایم.آن روز فقط ما بوده ایم که حقیقت را می دانستیم و دروغ را برای انکارش آفریده ایم به تنهایی تنهای تنها.این کوچک ترین و شاید ساده ترین وقتی است که تنهایی را تجربه کرده ایم. هیچ کس تنهای اش را فریاد نمی زند.چون آن وقت باید مطمئن باشد که راهی به جز تنهایی ندارد.انکار را دریغ نمی کند.مسیح روی صلیب تنها نمی ماند.پایین می اورندش و می گذارندش توی غار تا تنها نباشد تا صبح روز بعد هیچ کس در غار نخوابیده است.مسیح می رود پیش خدا. خداوند انکار تنهایی مسیح است. او هرگز به صلیب بر نمی گردد و صلیب هم دیگر تنها نیست.پا در خاک ندارد.بر گردن هزاران آدم آرام گرفته است صلیب انکار تنهایی همه ی آن آدمهاست... تنهایی صلیب بهرام اسدیان هفته نامه ی شهر هشتم شماره ی اول |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 23:29 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
بدرود کودکی
من می روم دنبال زندگی پس از این سفر پر تشویش یکدیگر را باز خواهیم یافت وقتی که روح و کتاب هایمان را بسته باشیم و هم سال های سیاه و هم تصاویر زیبا را شاید آن وقت چیزی هم برای گفتن به یکدیگر نداشته باشیم... (نمی دونم شاعرش کیه؟؟!!) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 16:8 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 22:29 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
من یا ما؟
"ما" که می گویم یعنی "من" بنا ب عادت است نه برای اینکهتنها نباشم یا خیال کنم که نیستم تو را که می گوید "شما" مرا چرا نگوید "ما" چرا نگویم "ها"؟ تنهایی برای خیلی هاست اغتب فکر می کنند نیستند شما چه؟ "شما"را برای احترام عرض کردم به چشم هایم نگاه نکن! راستش را بخواهی می خواستم بگویم "من" گفتم "ما"! باور نکن ! برو! به پشت سرت... به چشم های من نکاه نکن...هرگز! چشمان من گاهی تو را به اشتباه می اندازند گاهی حتی خودم را هم! بخند! مرد که گاهی گریه نمی کند... می خندد! "محمد آشور" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:12 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
مطمئن بودم اگر کسی فقط و فقط با لحظات حال
زندگی کند و با علاقه مندی کامل به هر گلی که در سر راهش است نگاه می کند و هر درخششی را که بر روی هر لحظه ی گذرا می رقصد گرامی دارد آن وقت است که زندگی در برابرش خلع سلاح می شود... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 14:20 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاه دار مرا در قلبی از قلبهایت
آن هنگام که به عشق می اندیشی هرگز رهایم مکن خواستن و رویاهایت را دیدن آن هنگام که به تو می اندیشم همه ی آنی هستی که آرزومندم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 14:13 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 13:25 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
آرام رفتم.
و تو همچنان عقب ماندی با این وجود فاصله آنچه را که بین ما بود از میان برد و گذاشت تا یخی که ما را فرا می گرفت ذوب شود اما بعد بدون گرمی تو در کنارم بار دیگر یخ ردم. آندراس بکر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:10 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:34 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
ای گل سرخ!تو بیماری
کرم نا پیدا که در دل شب در پرواز است در میان توفان غرنده بستر شادی سرخ تو را یافته است وعشق تیره ی پنهانش هستی ات را ویران می سازد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 23:51 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
آینه ای که نمی توانست بخوابد
آینه دستی ی بود که هر وقت تنها می ماند و هیچ کس در او دیده نمی شد احساس خیلی بدی پیدا می کرد.مثل اینکه اصلا وجود نداشت و شاید حق داشت ولی دیگر آینه ها به او می خندیدند و وقتی شبها در همان کشوی میز آرایش می گذاشتندشان خیلی راحت و بی هیچ تشویشی به روی پاهای سبکبار خود می خوابیدند.
بهشت معیوب مرد بی آنکه نگاه از شعله های سوزان شومینه برگیرد خشک و قاطع گفت: کاملا درست است که در بهشت دوست موسیقی و همه نوع کتاب هست اما تنها عیب رفتن به آسمان-بهشت-این است که دیگر در آنجا آسمان دیده نمی شود.
گوسفند سیاه سال ها پیش در سرزمینی دور گوسفند سیاهی به وجود آمد. اعدام شد. یک قرن بعد گله ی پشیمان مجسمه سوار بر اسب او را ساختند که خیلی خوب در پارک برجا ماند. پس از آن به بعد هر بار گوسفندان سیاهی پیدا می شدند بی درنگ از برابر تفنگ ها عبور داده می شدند تا نسل های آینده گوسفندان عادی و عامی هم بتوانند مجسمه سازی را تجربه کنند. آئوگوستومونترروسو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23:42 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
جلوی پنجره ام
گزنه روییده است نه زیبایندو نه زشت می سوزانند و شفا می بخشند می گذارم برویند تا پاییز بیاید و آنها بروند. ایمان دارم به انتظار یک ماه یا بیشتر دوست داشتن همواره شجاعت می طلبد حتی اگر دردی در بر داشته باشد وقتی که شب از میان دشت گزنه می گذرد. شارلوته گراسنیک |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 22:48 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 15:40 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
من برای سرودن ترانه ها نیامده ام
می توانی گیتارت را کنار بگذاری ونه حتی برای اقامه ی دعوایی تا به هنگام مرگ از خودم قدیسی بسازم. من تنها آمده ام تا چهره ام را در اشک هایی بنگرم که بسوی دریا جاری می شوند به راه جویبار به راه ابر... خود را در اشک هایی بنگرم که در چاه شب و خون پنهانند... ... من تنها آمده ام تا باز آن جمله ی دیرینه را در تاریکی بشنوم: با خوی پیشانیت نان ات را وبا غم چشمان ات روشنی را به دست می آوری. چشمانت فواره ی اندوه و روشنی است لئون فلیپه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 15:34 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
شازده کوچولو گفت: سلام
مرد فروشنده گفت: سلام این مرد فروشنده ی قرص هایی بود که برای رفع تشنگی ساخته شده بودند. اگر کسی یکی از این قرص ها را می خورد تا یک هفته اصلا احساس تشنگی نمی کرد و هیچ میلی به هیچ نوع نوشیدنی نداشت. شازده کوچولو پرسید: چرا این قرصها را می فروشی؟ فروشنده جواب داد: با خوردن این قرصها در وقت صرفه جویی می شود. کارشناسان نظر داده اند که با خوردن این قرصها در وقت مصرف کننده ۵۳دقیقه صرفه جویی می شود. شازده کوچولو پرسید: با این ۵۳ دقیقه چکار می شود کرد؟ فروشنده پاسخ داد: هر کاری که دوست داشته باشی شازده کوچولو با خود گفت: اما اگر من ۵۳ دقیقه وقت اضافی داشته باشم و بتوانم با آن هر کاری دلم می خواهد انجام دهم آرام آرام به طرف یک چشمه ی آب گوارا خواهم رفت. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 19:12 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه را که دارم نمی خواهم ببازم
اما آنجا هم که هستم نمی خواهم بمانم آنان را که دوست دارم نمی خواهم ترک کنم اما کسانی را هم که می شناسم نمی خواهم ببینم آنجا که زندگی می کنم نمی خواهم بمیرم اما آنجا هم که می میرم نمی خواهم بروم می خواهم جایی بمانم که هیچگاه نبوده ام توماس براش |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 15:31 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 15:26 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 15:11 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
فراموش کن
افسانه ی ابر مردی را که می آید و تو را بر روی دستانش می برد زیرا در اینجا کسی است که تو را می فهمد و اشک هایت را خشک می کند و تو را به چشم مسافری می بیند که تا ابد در پی اوست و دست نمی کشد هرگز از خواسته ی خود او به گرمی دستت را می فشارد و به راه خود می رود با این وجود او همه ی آن چیزی بود که تو در جهان در پی آن هستی. رناته راسپ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:57 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
ژائو ترزایی رو دوست دارد که ریموندی رو دوست داره
که ماریایی رو دوست داره که ژواکینی رو دوست داره که لیلی یی ر و دوست داره که هیچ کس رو دوست نداره ژائو میره آمریکا ترزا میره صومعه ریموند می میره از غصه ماریا میره پیش عمه اش ژواکین خودش رو می کشه و لیلی با ژپنیتوفرناندسی عروسی می کنه که اصلا به دنیا نیومده. کارلوس دروموند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:51 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
در شهر رویا لبخندی در انتظار ایستاده است
هیچ کس نمی داند که متعلق به کیست سه بار تا به حال پلیس جریمه اش کرده زیرا جایی که او ایستاده مزاحم رفت و آمد است. و لبخند نمی داند که متوجه به کیست همچنان خسته و خسته تر لبخندزنان در آنجا می ایستد وبه زحمت به دشنام ها هل دادن ها و کنارزدن ها توجه می کند آرام و کند به درون عقب می نشیند ناگهان برقی می زند و بعد کاملا به درون می رود و تو می دانی که آن لبخند متعلق به کیست و متوجه به کیست. پیتر پاول آلت هاوس |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 20:3 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از آن شازده کوچولو از کوه بلندی بالا رفت.تا آن زمان او تنها ۳کوه آتشفشان دیده بود
که بلندی آنها به زحمت تا زیر زانویش می رسید.او از کوههای آتشفشان به جای چهار پایه استفاده می کرد. شازده کوچولو با خود گفت:از بالای کوهی به این بلندی می توان تمامی سیاره ی زمین و آدمهایش را با یک نگاه ببینم... اما چشم او بجز سنگهای نوک تیز چیز دیگری ندید. شازده کوچولو محترمانه گفت:سلام صدای به او جواب داد:سلام...سلام...سلام... شازده کوچولو پرسید:شما کی هستید؟ صدا جواب داد:کی هستید؟...کی هستید؟...کی هستید؟... شازده کوچولو گفت:با من دوست باشید.من خیلی تنها هستم. صدا اینبار هم جواب داد:تنها هستم...تنها هستم...تنها هستم... شازده کوچولو با خود گفت: عجب سیاره ی عجیبی!سیاره ای خشک با قله های نوک تیز.رویهم رفته سیاره ای نا هموار و آزار دهنده است.آدمهای اینجا موجودات بی فکری هستند.هر چه به آنها بگویی همان را تکرار می کنند... در سیاره ام گلی داشتم که با من حرف می زد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 12:37 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز با خدا سخن نگفته ام
ازبهشت دیدن نکرده ام از جایش اما آنچنان یقین دارم که گویی نقشه اش را دیده ام. امیلی دیکینسون
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 12:22 توسط زهره
|
|
||
|
|
|
|
|
سیاره ای با ۱۱۱پادشاه
۷۰۰۰جغرافیدان ۹۰۰۰۰۰بازرگان ۷۵۰۰۰۰۰میخواره ۳۱۰۰۰۰۰۰خودخواه ۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰آدم بزرگ معمولی... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 12:18 توسط زهره
|
|
||